چهارشنبه سوری 95
امسال چهارشنبه سوری هم مثل هر سال خونهی مادر عزیزتر از جان بودیم و البته برخلاف سال های دیگه همسرجان در کنار ما بود. برخلاف اینکه ظهر بهم زنگ زد و گفت باید تا دوازده شب بمونیم ولی ساعت 7 غروب سورپرایزمون کرد و اومد خونه. از پسری بگم که برخلاف پارسال که حسابی میترسید از این سر و صداها امسال دیگه شیر مردی شده بود و میگفت مامان میشه بریم بیرون من از صداها نمیترسم. بعد هم به اتفاق هم دور آتیش جمع شدیم و نیم ساعتی رو هم اونجا سپری کردیم و بعد هم خونه و دورهمی و شام و ..... آخرای شب هم بود که رفتیم خونه ی خودمون و یک ساعتی هم اونجا در کنار هم نشستیم و زمانی را به صحبت در کنار یار دیرین گذارندیم و...







